تبليغاتX
بن بست ِ انتظاری

بن بست ِ انتظاری

من ام آری من ام که از این گونه تلخ می گریم

اومدن ِ سال ِ جدید رو به شما دوستای گلمون تبریک می گیم و امیدواریم به عشق برسید و شاد باشید.امضا شاه

قسمت ِپایانی:

با تکرار این اتفاقها و ملاقات ها و شخم زدن خاطره ها، حالم بهتر می شد.نفس کشیدن راحت تر شده بود و پشتم رو دیگه خالی نمی دیدم.نقشه ی من داشت جواب می داد.هر وقت می خواستم بود و هر وقت نمی خواستم نبود...نقشه ای که اگر دستاوردی هم نداشت خسارت هم نداشت.دیگه جرات داشتم بهش اعتراض بکنم، چون اون رو یه آدم معمولی و بی ابهت می دیدم.وقتی دور هم جمع می شدیم که بیرون بریم حتا یک بار هم سوار ماشینش نشدم.و این رو مدیون مهدی و گاهی حمید هستم که سخاوتمندی می کردند و بجای من و به نیابت از من سوار ماشین اون میشدند، و من با ماشین مهدی و یا با هوداد می رفتم.گاهی از خودم می پرسیدم چرا حاضر میشی ببینیش، با این همه احساس بدی که بهت دست میده با دیدنش؟ دیگه کافی نیست؟ اما منِ دیگرِ من جواب می داد و می گفت نه! هنوز کاملا عشق زدایی نشدی. البته عشقی که دروغ بود.هنوز باید ببینیش و تحمل کنی...درد بکشی...به حد بالایی از تنفر برسی تا یقین پیدا کنی که دیگه از خواستن اون بی نیاز شدی.یه شب همه تو پارک بودیم و من به ناچار کنارش نشسته بودم.شروع کرد درد دل گفتن.این مدتی که مرتب همو می بینیم حتی یک بار هم به سابقه و خاطره ی رابطه خودمون اشاره نکرده بودیم.اون که خودش رو زده بود به کوچه علی چپ و گویی که منو اصلا نمی شناخته پیش از این.منم اگه صحبت و یاد آوری نمی کردم بخاطر این بود که بازگو کردن شرح ماوقع در گذشته ی ما دیگه فایده ای نداشت.

درد دل می گفت از رابطه های قبلی خودش با شریک زندگیش...اینکه چقدر عاشق هم بودند...اینکه چقدر برای بودن با همسرش تلاش می کرده و چقدر با هم خوشبخت بودند.منم گوش می کردم و تو دلم می گفتم ایکاش می شد باورت کرد.وقتی گفت بعد از اینکه همسرش رهاش کرد و اونو تنها گذاشت و با این کارش اونو نابود کرد...دیگه نتونستم تحمل کنم.نتونستم خودمو به سکوت و حماقت راضی کنم و چیزی نگم.بهش گفتم تو معنی عشق رو با تکرار در دیدار، که همون عادته، اشتباه گرفتی.اگه تو در خیال خودت این جمله هارو ساختی و تجربه کردی من این خیانت رو در واقعی ترین ثانیه های زندگیم با چشم و گوش و پوست و گوشت تنم تجربه کردم.از طرفِ کی؟ از طرفِ خودِ تو.نکنه یادت رفته با من چکار کردی؟؟؟ اینها رو گفتم و بلند شدم

تابستون کم کم به پایان می رسید و ملاقاتها کمتر می شد.البته منو مهدی همچنان بی بهانه با هم بودیم و اگه قبلا هر کدوم اسیر تنهایی بودیم، حالا تنهایی و وقت و ساعت و جاده اسیر ما بود و در ساعتی به خوشی یک لبخند از این سر شهر می رفتیم اون سر شهر و خاطره درو می کردیم.

منم بیشتر درس می خوندم و کلاسهام بیشتر شده بود ولی باز هم منتظر بهانه بودیم که دور هم جمع بشیم.معمولا پنج شنبه ها و جمعه ها دور هم بودیم و علیرغم همه اتفاقهای عجیب و دل آزار، واسه چند ساعت همه چیز رو فراموش می کردیم و خوش می گذروندیم.

دیگه من تماسی با اون نمی گرفتم و حتا دلم هم براش تنگ نمی شد.خیلی خوشحال بودم که دارم موفق می شم.گاهی هم که مدت زیادی می گذشت و ازش خبری نمی رسید، کمی دلم تنگ می شد اما با مسکنِ حضور مهدی فراموشش می کردم.دیگه تو جمعمون خبرش نمی کردم و خودش هم که پیغام میداد بی اعتنایی می کردم.از جایی خبر رسید که تو همین یکی دو ماه اخیر که با ما بوده و در جمع منو دوستام وقت سپری میکرده با چند نفر هم در حال مخ زنی بوده و وعده و وعید می داده.این خبر ها منو مصمم تر می کرد.

چیدمان اولویت های زندگیم حالا مرتب شده بود.اول در فکر تموم کردن دوره ها و کلاسهایی بودم ک تابستون شروع کرده بودم.بعدش در فکر شروع کار مورد علاقم و در کنار اون هم رابطه با دوستهام و خوش گذرونی با کسایی که دوستشون دارم و دوستم دارن.خونوادم هم که همیشه در سطر اول خواستنی های زندگیم هستند و حالا دیگه با جدیت به این اعتقاد دارم که تو دنیا هیچ کس نمی تونه برام جای خونوادم رو پر کنه.کسانی که همیشه بی بهانه به من محبت کردند و بابت محبت و عشق و زندگی که به من می دادند هیچ وقت مزد و منتی نداشتند.اگرچه خیلی پیش اومده بود که من برای پرواز به سوی عشق های خیالی از سخت گیری های خونوادم شاکی بشم و اعتراض کنم و دلشون رو بشکنم.اما اون هم تجربه ای بود برای اینکه بفهمم دوست کیه و دوست داستن چیه.با کی...چه وقت...کجا، باید چه رفتاری کرد و اصلا دنبال چی باید بود.

بعد از شروع نقشه ی درد زدایی از اوایل پاییز، دو بار رفتم دیار سبز دیدن خونوادم.یک بار با هوداد و یک بار هم با مهدی و حمید.هر دوبار کلی خوش گذشت.مهربونی مادر...پشتیبانی پدر...پر شدن از دریا و بارون...هوای مرطوب ابری و تاریک...اتاق گرم و صمیمی...دوستهای مهربون که مثل سپر فولاد دورمو پر کرده بودند...چشمهایی که هنوز میدید و پاهایی که هنوز میرفت و لبهایی که هنوز میخندید...ایتها همه دارایی من بود.سرمایه ای که قبلا هم داشتم. اما افسانه ی عشق اون منو مریض و نابینا کرده بود.تا جایی رفتم که از داشته های خودم غافل شده بودم.اما حالا میدونم کجام

اون زمان فکر میکردم حتما کسی میاد.کسی که کاملم کنه.کسی که شب تنهایی منو دفع کنه و من به احساسی دست پیدا کنم که بادیدن اون، از من توده ای از عشق جنون وار زاییده بشه و اون شخص خیالی همیشه همسر رویاهای من بود.

اون وسیله ای بود برای دستیابی به این مرحله از فهم.برای معنی دار شدن سوالهایی که شاید میرفت تا آخر عمر بی جواب بمونه.برای چشیدن طعمی که یگانه بود و شاید اون آمد برای بی معنی شدن خیلی چیزها...

یک سال گذشت اما زلزله ی عشق اون هنوز منو می لرزونه. هنوز بهش فکر میکنم.همین دیشب که می نوشتم...تا دو سه خط بالا تر...چشمم خواب آلوده شد.دستم متوقف شد و دفتر رو بستم و خوابیدم.اما فکرم متوقف نشد و مسیر ملایم افکار من حتا در خواب هم طی میشد.اون اومد به خوابم با همون بدن درشت و خواستنی...همون صورت اخمو و جدی که وقتی میخندید دلم زیر و رو میشد.همون صدا و لهجه ی شیرین...

از اینکه اومد به خوابم تعجب نکردم.خیلی شبها خوابش رو می بینم تا جایی که دارم باور می کنم خواب دیدن برام یه اتفاق ارادی شده.هر وقت زیاد بهش فکر میکنم تو خواب در کنارمه.گاهی شاد گاهی غمگین گاهی همدرد گاهی درد

دوباره برمی گردم به سر خط.اما این بار نظاره میکنم به پرده ی داستان خودم.با این جمله ها دوباره و هر باره زندگی میکنم.شروع میکنم به تحمل و کشیدن بار عظیم این تجربه، به آخر میرسم و هر بار شکافی عمیق رو پر میکنم.نمیدونم دل پر  شکاف من از این تسطیح و تعمیر اجباری، عاقبت رو به سپیدی و سلامت برمیگردونه یا نه...اما آخر هرچی باشه من هستم که با این شکل جدید از فهم عشق معنا میگیرم.من هنوز خندان و گرمم.پای رفتن دارم و از تحرک باز نموندم.

هر بار که میخوام به خودم تحمیل کنم که کابوس بیزاری و بی عشقی به پایان رسید، اینکه باور کنم از سردابه ی بی مهر پر از رنگ و ریای اون نجات پیدا کردم و از قعر سیاهی به مسیر پر از افشانه ی نور زندگی رسیدم، دیگه ازفکر و هوای اون زدوده شدم و حتی براده هایی از وجود اون دیگه در من پیدا نیست...می بینم که این اشتباه به سادگی خوش باوری شروع عاشقی، صادقانه است...

چاره ای نیست جز گذشتن.مرهمی نیست بجز یک آه بلند که حجمی از هوای اون رو از من خالی میکنه.من دچار رفتنی سخت و سنگینم.مقصدم آن سو تر در دیاری است بنام بی عشقی.جاده آغشته به دردی است بنام خودسازی.نگین با ارزش من به نام عشق اشک شد و چکید،که تو باشی با من. اما تو مرا به آنجا بردی که عشق سنگی بی بها شد و من، با منی مجهول و ملول در هم آمیخته شدم.

و حالا این منم...همان که بودم.اما حالا با درک عشق غریبه ام.نگین با ارزشم را به تو باختم.معامله ای بی مساوات بود.که تو هستی و من هستم...اما من...دیگر عشق را نمی شناسم.

سکوت...سکوت...سکوت...شاید این تنها صدایی باشد که در من موج میزند.از هجرت اجباری در امتداد جاده ای متروکه و غمگین خسته ام.گاه می نشینم و با حالتی کجدار و وهم آلود قصه ای ملتهب از فقر خود می نویسم.برای وصف  رویارویی من و سپاه کوبنده ی من، جمله ها بر هم انبوه مانده.یکی یکی لغات بی جان از دل انباره ی من سرریز می شوند و گریزی نیست جز وصله زدن بر جدار خونین این ظرف، که دل نام داشت روزگاری...

هر بامداد در من خواهشی دیرینه با من برمی خیزد، و از فکر و خاطرات گرم من جان می گیرد و رشد می کند.خواهشی که می گوید مرا ببر آنجا که بهار است. پریدن و اوج گرفتن رایگان است. آسمان، تصویری در سقف قفس نیست... آنجا که من متعلق به آنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:34  توسط شاهین  | 

قسمت نوزدهم:اشک رازی‌ست،لبخند رازی‌ست،عشق رازی‌ست،اشکِ آن شب لبخند عشقم بود

پیش از پیش نوشت:دوستای گلم مرسی که بهمون سر زدید.شما هستید ما هستیم؛بدون شما ما نیستیم.این قاعده بوده و هست و هیچ چاپلوسی در کار نیست.بوسس،امضا شوالیه از طرف شاهین

پیش نوشت:خیلی برامون مهم بود که قبل از عید این داستان تموم شه سعی می کنیم که این اتفاق بیفته.بوسس،امضا شوالیه از طرف شاهین


نوشت:

لحظاتی پیش می اومد که اینقدر ازش متنفر می شدم که نمی تونستم حتی نزدیکش بشینم.اما دوستهای عزیزم در این لحظات همراه من بودند و گذر تلخ ثانیه هارو راحت تر می کردند.که اغلب مهدی این از خود گذشتگی رو داشت و همینطور حمید.البته حمید خیلی به اندازه مهدی در جریان جزئیات طرح من نبود اما هیچ وقت به من نه نگفت و ناخواسته در جهت تسکین من حرکت می کرد.

هوداد این روزها آشفته بود.کاملا حس می کردم که علیرغم میلش تو جمع ما هست و این کم میلی رو به دلیل حضور اون تصور می کنم.البته هوداد هم در یک جریان داستان دلدادگی با کسی غرق شده بود که از قضا طرف هوداد با طرف من، یعنی اون، محل تقاطع داشت.یعنی قبلا با هم رابطه داشتند و داستان منو هوداد با هم موازی حرکت میکرد، که این جریان موازی گاهی جرقه میزد.اما ما کسایی بودیم که خودمون رو متعهد می دونستیم مسایل خودمون رو ضبط و ربط کنیم و سکان رو از دست ندیم.

دلخوشیم به حضور دوستهام بود.هیچ وقت فکر نمی کردم دوستهام با هم بد بشن.دوستهایی که هر کدوم جداگانه با من دوست بودند و به واسطه من با همدیگه اینطور انس گرفته بودند و همه با هم یکپارچه شده بودیم.من افتخار می کردم از اینکه مسبب این دوستی ها هستم، اما انگار نفرین ناکسی میون دوستی ما افتاد و دوستهام طاقتشون کم شده بود.

پرخاش هوداد به حمید...در حضور من...به دلیل حضور اون و حرفهای اون...تغییر جهت مواضع و عقاید در مورد حضور اون...پذیرفتن یا نپذیرفتن اون در جمعمون...

اینها نشونه ی تلخی بود برای من.اینکه حالا دیگه حتی نمی تونم از دوستهام توقع این حد اقل رو داشته باشم، اینکه فقط برای پیشرفت نقشه ی من چند گاهی دندون رو جیگر بذارن...موضع نگیرن...عقب نشینی نکنن...

تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که قضیه رو جدی نگیرم و با بحرانی کردن قضیه ی ناسازگاری دوستها، مشکل خودم رو مضاعف نکنم. خیلی عادی از این ماجرا ها عبور می کردیم اما شدیدا حواسم به همه چیز بود که یه وقت کنترل از دست نره و حرکت پیش بینی نشده ای از کسی سر نزنه.مرتب با مهدی در این زمینه صحبت می کردم و برای روز های آیندمون برنامه ریزی داشتیم.حتی مهدی به این نتیجه رسید که با بقیه دوستهامون صحبت کنه که اگه تحمل همراهی مارو ندارند و یا بودن تو جمع ما آزارشون میده و حضور اون اگه باعث این ناراحتی هاست...موقتا کمی رعایت کنن و اجازه بدن برنامه هامون روند عادی خودش رو طی کنه.

منو مهدی و اون خیلی جاها رفتیم. مهدی در نقش متعادل کننده بین من و اون حضور داشت و این حضور الزامی بود.چون قبلا تو درس فیزیک هسته ای خونده بودم که بین میله های سوخت هسته ای، میله هایی بنام متعادل کننده هست که اگر نباشه، میله های سوخت نابود میشن.اگر مهدی نبود، انرژی گران وزن دیدار با اون، منو له و نابود میکرد.

یک شب تابستونی...من و مهدی و اون...در جاده ای پر پیچ و خم...باریک و تاریک...جاده ای کم تردد در تخت سینه ی کوه...که در اون ساعات بعد از نیمه شب پر معنا میشد...

صدای موزیک تو ماشین بلند بود، ارتفاع هر لحظه بیشتر و پیچ و تاب چیره بر مسیر بود.این مسیر رو قبلا هم رفته بودم.در یک شب سرد زمستونی، زمانی که با اون احساس خوشبختی میکردم.دو روز بعد از آشنایی، قرار ما فشم بود...منو دوستهام...و اون...

بعد از اون دیگه از مسیر فشم می ترسیدم.تنفر داشتم.اون مسیر ، شروع قربانی شدن عشق ساده ی من بود.قطره قطره خون چکیده بر راه...

دل صدپاره ی من هر لحظه حرف میزد و میگفت: یادت میاد؟ همینجا بود ها!!! همین قهوه خونه، منو بغل کرده بودی، زمستون بود و هوا سرد و دستهامون تو دست هم بود.میگفتی: مال خودمی عزیزم...منم از حرارت جمله هات آتیش میگرفتم و میگداختم.یادت میاد؟ وقتی می اومدیم تو راه پلیس جلومون رو گرفت...گفتی نترس عزیزم...تا من کنارتم از هیچی نترس...

مهدی چشمش به راه بود و دلش پیش من و به حرفهای دل من گوش میکرد.قبلا بهش گفته بودم که از جاده ی فشم تنفر دارم، از چهار راه پاسداران تنفر دارم، از شریعتی و دوراهی قلهک رد میشم و اون رستوران رو می بینم حالم بد میشه.اما حالا بارها و بارها این مسیر هارو با مهدی و خود اون طی کرده بودم و دلم مرتب حرف میزد.انگار درون من آدم دیگه ای وجود داشت و من فقط جلد اون بودم و اون آدم درون من حرف میزد...بیرون میریخت...تخلیه میشد...

جرات میخواست، مثل رفتن با پای برهنه در مسیر پر از خرده شیشه.راه برگشت نبود.باید می رفتم تا درد رو دیگه حس نکنم.از درد، ضد درد ساختم و مهدی همدردم بود...

 ادامه دارد...


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 8:23  توسط شاهین  | 

قسمت هجدهم:افسانه های سرگردانی ات ای قلب ِ در به در به پایان ِ خویش نزدیک است.

پیش پیش از نوشت:دوستای گلم شاهین ازم خواست از شما معذرت خواهی بکنم اون به خاطر مشکلات زیادی نمی تونه جواب کامنت ها رو بده.مرسی که به ما سر می زنید.بوسس.امضا شوالیه

پیش از نوشت:دوستان قسمت های قبلی زندگی نامه شاهین رو می تونید توی این آدرس بخونید

http://bonbasteentezarii.wordpress.com/

نوشت:

هنوز از این ملاقات گیج و مبهوت بودم. بلافاصله بعد از رفتنش به مهدی پیغام دادم و گفتم:" بالاخره به توصیه ات عمل کردم." پرسید:" چی؟ طوری شده؟" گفتم:" آره.امشب با اون قرار گذاشتم." مهدی تماس گرفت. متعجب بود و حدس می زنم اگه خوشحال نبود ناراحت هم نبود. فقط از این کار من و شکستن طلسم به یک باره حیرت زده شده بود. بهش توضیح دادم و قرار شد فردا همو ببینیم. فردای اون روز مهدی اومد دنبال م با هم رفتیم بیرون و کلی صحبت کردیم. حالا قضیه واسه من شکل جدیدی پیدا کرده بود. نبرد قدرت شده، قبلا فقط اون برای من قدرت نمایی کرده بود... تحقیر م کرده بود... منو به بازیچه گرفته بود...سرم داد زده بود... و من چون فکر می کردم عاشقمه همه ی این ها رو به جون می خریدم اما حالا به نبرد برابر می رفتیم. خنده با خنده و فریاد با فریاد جواب داده می شد. محبت با محبت و بی اعتنایی با بی اعتنایی... چند روز گذشت و بعد از اون شبِ ملاقات چند بار باهام تماس گرفت و مشتاق دیدار بود. همین روزا خواهرم اینا اومده بودند چند روز پیشم و قراره چند روز دیگه برن سفر خارج، من هم با اون تلفنی تماس داشتم و مهدی همچنان در این نبرد همراه من بود. هوداد این روزها حال خوشی نداشت اون هم دچار رابطه هایی شده بود که چاشنی ساده انگاری و خوش باوری در اون زیاد بود و از سرانجام بی حاصل تلاشش برای ابراز محبت به یک دوست، دل آزرده شده بود. من هم به همین خاطر دیگه زیاد فضای ذهن هوداد رو به قضیه ی خودم مشغول نمی کردم و البته دیگه خودم باید به تنهایی نقشه ام رو عملی می کردم و از دوست هام فقط توقع همراهی و تحمّل من و نقشه ام رو داشتم و نه چیزی بیشتر. حمید هم از کار من خیلی متعجب شده بود و البته بعد از سرازیر شدن انبوهی از فلسفه های سنگین توی ذهنش به سمت من، که از باید ها و نباید ها حکایت می کرد... آخر تسلیم شد که با من باشه و بخاطر من اون رو دوباره پذیرفت. قرار بعدیمون تو خونه ی مهدی بود. اینجا معنای ایثار جون می گیره، اینکه کسی خودش، خونه -اش، وقتش رو در اختیار من بگذاره، کسی که همراهمه که بقیه ازش متنفّر هستند اما مهدی این کار رو کرد. غروب تابستونی بود.خونه ی قشنگ و خاطره انگیز مهدی. با نور های کریستالی ملایم، میزی پربار از ش.ر.ا.ب و میوه و شیرینی و ... که اطراف اون میز پر بود از آدم های دوست داشتنی من، حمید، گلنوش، هوداد، مهدی... حمید سرش رو پای من بود و طبق عادت همیشه بعد از خوردن ش.ر.ا.ب اشکها ش می چکید... گلنوش مثل خورشید... محبت ساطع می کرد... شب شده بود... کمی اضطراب زیاد شد. قرار بود اون هم بیاد به غیر از من، کسی برای دیدن اون اشتیاق و انتظار نداشت اما این جزیی از طرح من بود. زنگ زد و گفت:" رسیدم." در رو باز کردیم. اومد بالا... معرفی و... آشنایی و... دلم نمی خواست کنارش بشینم... چون احساس می کردم کنار توده ای از دروغ نشستم.روی مبل کنار گلنوش نشسته بودم. هر کسی با کسی مشغول صحبت بود. گلنوش با دلسوزی بهم گفت:" تو واقعاً عاشق این بودی؟تو که خیلی سر تری..." هنوز نمی دونم این نظر واقعی گلنوش بود یا اینکه برای آروم کردن درد دل من این حرفو زد. به هر بهانه ای سعی می کردم از هم صحبتی و هم نشینی با اون فرار کنم و این مسئولیت رو به دوست هام واگذار می کردم چون واقعاً حس می کردم دارم دروغ می شنوم... و اینها نکته های تلخ نقشه ی من بود که آزارم می داد اما باید تحمل می کردم تا به نتیجه برسم. حتی وقتی بعد از خوردن شام می خواستیم بریم بیرون و یه دوری بزنم و هوا خوری کنیم اصلا تمایل نداشتم سوار ماشین اون بشم. باز هم دوست هام این جای خالی رو پر کردند. وقتی تنها می شدم تا یه مدتی احساس راحتی می کردم اما دوباره بعد از تحمل مقدار مشخصی از ایام، دلم براش تنگ می شد. البته حالا دیگه اون حسابی به من و دوست هام وابسته شده و انس پیدا کرده. شاید بشه گفت حالا همون چیزی که کم داشت و می خواست رو پیدا کرده، یه جمع امن و شاد و سرحال و تر و تمیز و شیک و امروزی و با کلاس که شاید خیلی ها آرزو داشتن در این جمع راه پیدا کنن و موندگار بشن. اما خبر نداشت که من فقط بخاطر تسکین درد دل خودم اون رو دوباره می بینم و دوست هام هم فقط به خاطر من دیدن اون رو به خودشون تحمیل می کنند البته گاهی هم دوستان از این تحمل اجباری صبرشون به سر می رسید و رگبار پراکنده ای از اعتراض و ناسازگاری در آسمون آبی دوستانه ی ما ظاهر می شد اما می گذشت چون همه همدیگرو می خواسیتم.

روزهای تابستون سپری می شد. بعضی از روزها کلاس داشتم می رفتم آموزشگاه. بعضی روزها هم خونه بودم و خیلی بیشتر از هر چیز وقتم رو با مهدی و بقیه دوست هام سپری می کردم.مهدی که در این قضیه پاره ی دیگری از وجود من بود و به اندازه ی ظرفی که من برای تحمل این ماجرا ظرفیت داشتم، اون دوچندان ظرفیت داشت و پا به پا و شونه به شونه با من بود. هیچ وقت شبهایی رو که برای گفتن و شنیدن حرف های خیس و غمگین می رفتیم پارک، نیمه شب می گذشت، خیابون ها خلوت می شدند... یادم نمی ره. همچنان بیدار بودیم و شاد از بودن با هم، از داشتن همدیگه. ساعت برامون معنا نداشت. چه اشکالی داشت اگه همیشه 12 شب می رفتم تو رختخواب و از غصه ی بی کسی بالشم رو بغل می کردم و تو ذهنم با خودم حرف می زدم و حالا 4 صبح بود و ما با هم بودیم. رختخوابی در کار نبود... خسته بودیم اما در هر کجای شهر خاطره ای حک می کردیم و این اتفاقها اغلب شبها تکرار می شد. حالا دیگه ترسی نداشتم از نبودن اون. دیگه دیدنش برام عادی شده بود مثل دردی که تکراری می شه.چیزی رو که از اون تصور کرده بودم رو وقتی با واقعیت مطابقت می دادم می دیدم هیچی وجود نداره و من اشتباه کرده بودم. اشتباه م این بود که سادگی و خوش باوری، شاید کمی عجله و همه ی صفاتی که شاید اگه آدم نداشته باشه نمی تونه معنای واقعی عشق رو تجربه کنه. اون معمولا هر روز تماس می گرفت و احوالپرسی می کرد و پیشاپیش خودش رو در جمعی که منو دوست هام با هم ایجاد می کردیم، دعوت می کرد.منم بهش می گفتم باشه، اگر برنامه ای بود خبرت می کنم. و به این شکل در طول هفته هر بار که جمع می شدیم خونه ی ما یا بعد از دور هم نشینی که می رفتیم بیرون و معمولا بام تهران، اون هم حضور داشت و حضورش برای من عادی شده بود. اگر چه گاهی هم حالم دگرگون می شد و در حین گشت و گذار لحظاتی پیش می اومد که اینقدر ازش متنفّر می شدم که نمی تونستم حتی نزدیکش بشم

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 1:41  توسط شاهین  |