اومدن ِ سال ِ جدید رو به شما دوستای گلمون تبریک می گیم و امیدواریم به عشق برسید و شاد باشید.امضا شاه
قسمت ِپایانی:
با تکرار این اتفاقها و ملاقات ها و شخم زدن خاطره ها، حالم بهتر می شد.نفس کشیدن راحت تر شده بود و پشتم رو دیگه خالی نمی دیدم.نقشه ی من داشت جواب می داد.هر وقت می خواستم بود و هر وقت نمی خواستم نبود...نقشه ای که اگر دستاوردی هم نداشت خسارت هم نداشت.دیگه جرات داشتم بهش اعتراض بکنم، چون اون رو یه آدم معمولی و بی ابهت می دیدم.وقتی دور هم جمع می شدیم که بیرون بریم حتا یک بار هم سوار ماشینش نشدم.و این رو مدیون مهدی و گاهی حمید هستم که سخاوتمندی می کردند و بجای من و به نیابت از من سوار ماشین اون میشدند، و من با ماشین مهدی و یا با هوداد می رفتم.گاهی از خودم می پرسیدم چرا حاضر میشی ببینیش، با این همه احساس بدی که بهت دست میده با دیدنش؟ دیگه کافی نیست؟ اما منِ دیگرِ من جواب می داد و می گفت نه! هنوز کاملا عشق زدایی نشدی. البته عشقی که دروغ بود.هنوز باید ببینیش و تحمل کنی...درد بکشی...به حد بالایی از تنفر برسی تا یقین پیدا کنی که دیگه از خواستن اون بی نیاز شدی.یه شب همه تو پارک بودیم و من به ناچار کنارش نشسته بودم.شروع کرد درد دل گفتن.این مدتی که مرتب همو می بینیم حتی یک بار هم به سابقه و خاطره ی رابطه خودمون اشاره نکرده بودیم.اون که خودش رو زده بود به کوچه علی چپ و گویی که منو اصلا نمی شناخته پیش از این.منم اگه صحبت و یاد آوری نمی کردم بخاطر این بود که بازگو کردن شرح ماوقع در گذشته ی ما دیگه فایده ای نداشت.
درد دل می گفت از رابطه های قبلی خودش با شریک زندگیش...اینکه چقدر عاشق هم بودند...اینکه چقدر برای بودن با همسرش تلاش می کرده و چقدر با هم خوشبخت بودند.منم گوش می کردم و تو دلم می گفتم ایکاش می شد باورت کرد.وقتی گفت بعد از اینکه همسرش رهاش کرد و اونو تنها گذاشت و با این کارش اونو نابود کرد...دیگه نتونستم تحمل کنم.نتونستم خودمو به سکوت و حماقت راضی کنم و چیزی نگم.بهش گفتم تو معنی عشق رو با تکرار در دیدار، که همون عادته، اشتباه گرفتی.اگه تو در خیال خودت این جمله هارو ساختی و تجربه کردی من این خیانت رو در واقعی ترین ثانیه های زندگیم با چشم و گوش و پوست و گوشت تنم تجربه کردم.از طرفِ کی؟ از طرفِ خودِ تو.نکنه یادت رفته با من چکار کردی؟؟؟ اینها رو گفتم و بلند شدم
تابستون کم کم به پایان می رسید و ملاقاتها کمتر می شد.البته منو مهدی همچنان بی بهانه با هم بودیم و اگه قبلا هر کدوم اسیر تنهایی بودیم، حالا تنهایی و وقت و ساعت و جاده اسیر ما بود و در ساعتی به خوشی یک لبخند از این سر شهر می رفتیم اون سر شهر و خاطره درو می کردیم.
منم بیشتر درس می خوندم و کلاسهام بیشتر شده بود ولی باز هم منتظر بهانه بودیم که دور هم جمع بشیم.معمولا پنج شنبه ها و جمعه ها دور هم بودیم و علیرغم همه اتفاقهای عجیب و دل آزار، واسه چند ساعت همه چیز رو فراموش می کردیم و خوش می گذروندیم.
دیگه من تماسی با اون نمی گرفتم و حتا دلم هم براش تنگ نمی شد.خیلی خوشحال بودم که دارم موفق می شم.گاهی هم که مدت زیادی می گذشت و ازش خبری نمی رسید، کمی دلم تنگ می شد اما با مسکنِ حضور مهدی فراموشش می کردم.دیگه تو جمعمون خبرش نمی کردم و خودش هم که پیغام میداد بی اعتنایی می کردم.از جایی خبر رسید که تو همین یکی دو ماه اخیر که با ما بوده و در جمع منو دوستام وقت سپری میکرده با چند نفر هم در حال مخ زنی بوده و وعده و وعید می داده.این خبر ها منو مصمم تر می کرد.
چیدمان اولویت های زندگیم حالا مرتب شده بود.اول در فکر تموم کردن دوره ها و کلاسهایی بودم ک تابستون شروع کرده بودم.بعدش در فکر شروع کار مورد علاقم و در کنار اون هم رابطه با دوستهام و خوش گذرونی با کسایی که دوستشون دارم و دوستم دارن.خونوادم هم که همیشه در سطر اول خواستنی های زندگیم هستند و حالا دیگه با جدیت به این اعتقاد دارم که تو دنیا هیچ کس نمی تونه برام جای خونوادم رو پر کنه.کسانی که همیشه بی بهانه به من محبت کردند و بابت محبت و عشق و زندگی که به من می دادند هیچ وقت مزد و منتی نداشتند.اگرچه خیلی پیش اومده بود که من برای پرواز به سوی عشق های خیالی از سخت گیری های خونوادم شاکی بشم و اعتراض کنم و دلشون رو بشکنم.اما اون هم تجربه ای بود برای اینکه بفهمم دوست کیه و دوست داستن چیه.با کی...چه وقت...کجا، باید چه رفتاری کرد و اصلا دنبال چی باید بود.
بعد از شروع نقشه ی درد زدایی از اوایل پاییز، دو بار رفتم دیار سبز دیدن خونوادم.یک بار با هوداد و یک بار هم با مهدی و حمید.هر دوبار کلی خوش گذشت.مهربونی مادر...پشتیبانی پدر...پر شدن از دریا و بارون...هوای مرطوب ابری و تاریک...اتاق گرم و صمیمی...دوستهای مهربون که مثل سپر فولاد دورمو پر کرده بودند...چشمهایی که هنوز میدید و پاهایی که هنوز میرفت و لبهایی که هنوز میخندید...ایتها همه دارایی من بود.سرمایه ای که قبلا هم داشتم. اما افسانه ی عشق اون منو مریض و نابینا کرده بود.تا جایی رفتم که از داشته های خودم غافل شده بودم.اما حالا میدونم کجام
اون زمان فکر میکردم حتما کسی میاد.کسی که کاملم کنه.کسی که شب تنهایی منو دفع کنه و من به احساسی دست پیدا کنم که بادیدن اون، از من توده ای از عشق جنون وار زاییده بشه و اون شخص خیالی همیشه همسر رویاهای من بود.
اون وسیله ای بود برای دستیابی به این مرحله از فهم.برای معنی دار شدن سوالهایی که شاید میرفت تا آخر عمر بی جواب بمونه.برای چشیدن طعمی که یگانه بود و شاید اون آمد برای بی معنی شدن خیلی چیزها...
یک سال گذشت اما زلزله ی عشق اون هنوز منو می لرزونه. هنوز بهش فکر میکنم.همین دیشب که می نوشتم...تا دو سه خط بالا تر...چشمم خواب آلوده شد.دستم متوقف شد و دفتر رو بستم و خوابیدم.اما فکرم متوقف نشد و مسیر ملایم افکار من حتا در خواب هم طی میشد.اون اومد به خوابم با همون بدن درشت و خواستنی...همون صورت اخمو و جدی که وقتی میخندید دلم زیر و رو میشد.همون صدا و لهجه ی شیرین...
از اینکه اومد به خوابم تعجب نکردم.خیلی شبها خوابش رو می بینم تا جایی که دارم باور می کنم خواب دیدن برام یه اتفاق ارادی شده.هر وقت زیاد بهش فکر میکنم تو خواب در کنارمه.گاهی شاد گاهی غمگین گاهی همدرد گاهی درد
دوباره برمی گردم به سر خط.اما این بار نظاره میکنم به پرده ی داستان خودم.با این جمله ها دوباره و هر باره زندگی میکنم.شروع میکنم به تحمل و کشیدن بار عظیم این تجربه، به آخر میرسم و هر بار شکافی عمیق رو پر میکنم.نمیدونم دل پر شکاف من از این تسطیح و تعمیر اجباری، عاقبت رو به سپیدی و سلامت برمیگردونه یا نه...اما آخر هرچی باشه من هستم که با این شکل جدید از فهم عشق معنا میگیرم.من هنوز خندان و گرمم.پای رفتن دارم و از تحرک باز نموندم.
هر بار که میخوام به خودم تحمیل کنم که کابوس بیزاری و بی عشقی به پایان رسید، اینکه باور کنم از سردابه ی بی مهر پر از رنگ و ریای اون نجات پیدا کردم و از قعر سیاهی به مسیر پر از افشانه ی نور زندگی رسیدم، دیگه ازفکر و هوای اون زدوده شدم و حتی براده هایی از وجود اون دیگه در من پیدا نیست...می بینم که این اشتباه به سادگی خوش باوری شروع عاشقی، صادقانه است...
چاره ای نیست جز گذشتن.مرهمی نیست بجز یک آه بلند که حجمی از هوای اون رو از من خالی میکنه.من دچار رفتنی سخت و سنگینم.مقصدم آن سو تر در دیاری است بنام بی عشقی.جاده آغشته به دردی است بنام خودسازی.نگین با ارزش من به نام عشق اشک شد و چکید،که تو باشی با من. اما تو مرا به آنجا بردی که عشق سنگی بی بها شد و من، با منی مجهول و ملول در هم آمیخته شدم.
و حالا این منم...همان که بودم.اما حالا با درک عشق غریبه ام.نگین با ارزشم را به تو باختم.معامله ای بی مساوات بود.که تو هستی و من هستم...اما من...دیگر عشق را نمی شناسم.
سکوت...سکوت...سکوت...شاید این تنها صدایی باشد که در من موج میزند.از هجرت اجباری در امتداد جاده ای متروکه و غمگین خسته ام.گاه می نشینم و با حالتی کجدار و وهم آلود قصه ای ملتهب از فقر خود می نویسم.برای وصف رویارویی من و سپاه کوبنده ی من، جمله ها بر هم انبوه مانده.یکی یکی لغات بی جان از دل انباره ی من سرریز می شوند و گریزی نیست جز وصله زدن بر جدار خونین این ظرف، که دل نام داشت روزگاری...
هر بامداد در من خواهشی دیرینه با من برمی خیزد، و از فکر و خاطرات گرم من جان می گیرد و رشد می کند.خواهشی که می گوید مرا ببر آنجا که بهار است. پریدن و اوج گرفتن رایگان است. آسمان، تصویری در سقف قفس نیست... آنجا که من متعلق به آنم...
